محمد بن ابی بکر
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: شخصیتهای صدر اسلام

محمد بن ابى بکر، در سال حجه الوداع در بیداء متولد شد، مادر او اسماء دختر عمیس همسر جعفر فرزند ابوطالب بود. اسماء زنى بزرگوار بود که همراه همسرش جعفر بن ابى طالب از مکه به حبشه هجرت کرد و در حبشه داراى سه فرزند به نامهاى محمد، عبدالله و عون گردید. سپس همراه با جعفر (در سال هفتم هجرت ) از حبشه به مدینه آمد. بعد از شهادت جعفر در جنگ موته ، با ابوبکر ازدواج کرد و خداوند محمد بن ابى بکر را به او داد. پس از مرگ ابوبکر، حضرت على علیه السلام با اسماء ازدواج کرد و ثمره این ازدواج یحیى بن على بود.


محمد در دامان چنین مادرى و در مکتب حضرت على علیه السلام پرورش ‍ یافت و با ولایت انس گرفت آنچنان که در آزمایشهاى سخت پس از رحلت رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله همواره بر اعتقاد به حقانیت على علیه السلام پاى فشرد.

از آنجا که محمد فرزند ابى بکر بود و خواهرش عایشه ، با او از پدر نسبت مشترک داشت ، از لحاظ روانى ، در صحنه هاى آزمایشهایى چون جمل ، بسیار در سختى قرار داشت . لکن او با بصیرتى که نسبت به حق و ولایت پیدا کرده بود همه احساس و عواطف و جاذبه هاى آن را یکسره زیر پا نهاد. در جنگ جمل رو در روى خواهرش که علم مخالفت با على علیه السلام را برداشته بود ایستاد و قله هاى ایمان و معرفت را بالا رفت . آنجایى که علقه هاى قومى و عشیره اى بیشترین تاثیر را در حمایت ها یا دشمنیها داشت ، او حمیت ایمانى و دفاع از حق را برگزید و اسیر علقه هاى جاهلى نشد. او هر که را که در برابر حق مى ایستاد دشمن مى داشت و با او مبارزه مى کرد و چنین کارى از ایمانهاى بزرگ و دلهاى منور به نور معرفت حق تعالى بر مى آید ولا غیر. او یکبار به نمایندگى از سوى امام به نزد عایشه رفت تا بلکه آنان را از طغیان بازدارد اما حاصلى بدست نیاورد و بعد از پیروزى بود که عایشه را درمانده یافت و با مهربانى به او گفت :
آیا از رسول خدا نشنیدى که فرمود: على مع الحق و الحق مع على ؟. و سپس به دستور امیر مومنان او را به مدینه با احترام بازگرداند.

نامه محمد بن ابى بکر به معاویه ، دفاع جانانه اى است از ولایت و فضیلت و نشانه اى از بزرگى ایمان و وسعت بصیرت او:
به نام خداوند بخشاینده مهربان ؛ از محمد بن ابى بکر به آن گمراه پسر صخر، درود و سلام بر مردم فرمانبردار از خدا، کسانى که تسلیم اهل ولایت الهى هستند ... اینک مى بینیم که تو دم از همتایى با او على علیه السلام مى زنى ، در حالى که تو تویى (با آن سابقه بد در اسلام ) و او، اوست ، که داراى سابقه برجسته در تمام خیرات و نیکوییهاست . او نخستین کسى است که اسلام آورد و پاک نهادترین مردم است . خاندان او پاکیزه ترین خاندان و همسر ارجمند او از همه مردم والاتر؛ و پسر عمش رسول خدا صلى الله علیه و آله بهترین کسان است . لکن تو خود لعنت شده و پسر لعنت شده اى . همیشه تو و پدرت (ابوسفیان ) قتنه ها و توطئه ها بر ضد دین خدا به راه انداختید و براى خاموش کردن پرتو اسلام کوشیدید و دسته بندیها و احزاب را ایجاد کردید و از مال ، مایه گذاشتند و با قبایل مخالف اسلام رفت و آمد کردید. بر این روش پدرت از دنیا رفت و تو بر همین عقیده و اساس جایش را گرفتى . گواه بر این گفته من ، باقیمانده دسته ها و احزاب مخالف و سران منافق و مخالف رسول خدا صلى الله علیه و آله هستند که به تو پناه آورده و از تو جایگاه مى طلبند.
گواه على علیه السلام (در حقانیتش ) با برترى آشکار و سابقه پیشگامى او در اسلام ، یاران وى از مهاجر و انصارند که ذکر فضیلتشان در قرآن آمده و خداوند ایشان را ستوده است ... واى بر تو! چگونه خود را با على علیه السلام مقایسه مى کنى ؟

در این نامه ، فصلهایى از بینش و فرقان و بصیرت است که براى خواص ‍ امروز، درسهاى بزرگى دارد. محمد جوان و به فرموده امام على علیه السلام ، نورس ، چنان عمقى در حقیقت پیدا مى کند که هم سابقه را مى بیند و نیک و بد آن را تشخیص مى دهد و هم حال افراد را، نقش معاویه و پدر او را در ایجاد احزاب و گروههاى معاند بخوبى مى بیند و رفت و آمد آنان با دشمنان دین را نشانه گمراهى آنها مى شمرد و گرد آمدن منافقین و تبهکاران و احزاب مخالف را پیرامون او نشانه بارز و گواه روشن بطلان ادعاى او معرفى مى کند.

محمد بن ابى بکر در هنگامى که عبدالله بن سعد بن ابى سرح از سوى عثمان کارگزار مصر بود، در راس معترضین به وى قرار داشت . شکایت مردم آنقدر زیاد شد تا عثمان مجبور گشت نامه اى به عبدالله بنویسد و او را تهدید کند که روشش را اصطلاح نماید. اما عبدالله یکى از شاکیان را آنچنان زد که کشته شد!

هفتصد تن از مصریان به همراهى محمد راهى مدینه شدند و شکایت به عثمان بردند. طلحه سخنرانى شدیدى علیه عثمان نمود. عایشه به عثمان پیغام داد که به شکایت شاکیان رسیدگى کند. حضرت على علیه السلام به عنوان سخنگوى مردم نزد عثمان رفت و گفت : آنان از تو مردى را به جاى مردى درخواست دارند که خونى را هم ریخته است پس او را معزول دار و بین آنان به انصاف قضاوت کن .

عثمان با توجه به فشارها و نظر مردم ، حکم استاندارى مصر را براى محمد نوشت و آنان را راهى ساخت . آن هنگام که سه شبانه روز از مدینه دور شدند غلام سپاهى را دیدند که سوار بر شتر با سرعت به سوى مصر مى تازد.
همراهان محمد خود را به او رساندند و وقتى او را شناختند که غلام عثمان است و بسوى مصر مى رود نزد محمد آوردند و بالاخره نامه عثمان را از او کشف کردند در حالى که انکار آن را مى کرد. نامه را گشودند، در آن نوشته شده بود:
وقتى که محمد بن ابى بکر و افراد دیگر آمدند. آنها را بکش و نامه آنان را باطل کن و در سر کار خود باقى بمان تا دستور جدید را به تو ابلاغ کنم .

محمد و یارانش با ناراحتى به مدینه بازگشتند و این مقدمه اى شد بر محاصره خانه عثمان ، و اگر چه عثمان گناه نامه را به گردن مروان بن حکم مى انداخت ، اما عاقبت به دست مردم خشمگین ، در حالى که فرزندان على علیه السلام از خانه او حفاظت مى کردند کشته شد.

بعد از جنگ جمل ، حضرت على علیه السلام او را به ولایت مصر منصوب نمود و عهدنامه معروفى را خطاب به محمد و مردم مصر نگاشت که محمد در ورود به مصر مردم را گرد آورد و عهدنامه مولا را برایشان قرائت کرد.
به نام خداوند بخشاینده مهربان ؛ این عهدى (و دستورى ) است که بنده خدا على ، امیرالمومنین ، براى محمد بن ابى بکر نوشته است ، زمانى که او را کارگزار مصر کرد. او را به تقواى الهى و اطاعت از خدا در نهان و آشکار و ترس از او در پنهان و حضور فرمان داد. او را فرمان داد به نرمش با مسلمان و خشونت با تبهکار و عدل با اهل ذمه و انصاف با ستمدیده و سختگیرى بر ستمکار و گذشت از مردم و احسان به آنها به مقدار توان ، و خداوند نیکوکاران را پاداش و بدکاران را عذاب مى کند ...
محمد در مصر به رتق و فتق امور پرداخت . او در سالهاى اولیه فرماندارى خود با مشکل سوالهاى فقهى و علمى گروههاى مختلفى که در مصر بودند مواجه بود و لذا در نامه اى به حضرت ان سوالات را مطرح کرد که پاسخهاى حضرت در یک نامه طولانى به محمد بن ابى بکر در تاریخ ماندگار است .

پس از اتمام جنگ صفین و قضیه حکمیت ، که جو سیاسى عراق متشنج شد و در میان مردم اختلاف بروز کرد، طرفداران معاویه جرات پیدا کردند و سر به مخالفت برداشتند و آشوب مصر را فرا گرفت . حضرت امیر با اطلاع از اوضاع ، مالک اشتر را به سوى مصر فرستاد تا در سایه تجربه ى او، تشنج را آرام نماید. اما او در راه مصر با خدعه ى معاویه مسموم و شهید گشت . محمد با یاران اندک که داشت در برابر عمر بن عاص که با شش هزار نفر و با تجهیزات کامل به سوى مصر براى جنگ و فتح آن دیار آمده بود ایستاد. معاویه مى دانست که مردم در پشت سر محمد یکپارچه نیستند و اختلاف وضعیت آنان را مشکل کرده است . نامه اى به محمد نوشت و او را تهدید کرد به جنگ و مثله شدن و خواست تا قبل از جنگ ، مصر را تسلیم او کند. محمد نامه اى به حضرت امیر فرستاد و از او درخواست کمک نمود. نامه مولا او را در عزمش ، راسخ کرد:
نوشته بودى در همراهان خود سستى دیده اى ، تو، سست مشو اگرچه آنها سستى بورزند. دیارت را محکم و استوار نگهدار، و پیروانت را گرد خود فراهم آور، و پاسداران و دیده بانانى بر لشکرت بگمار، و کنانه بن بشر را که مردى خیرخواه و با تجربه و دلیر است به سوى دشمن بفرست ...
محمد با دریافت این نامه ، پاسخ نامه معاویه را نوشت و در آن متذکر شد:
مرا از بریدن اندام تنم (مثله ) ترساندى که گویا تو بر من دلسوزى و من امیدوارم پیشامد ناگوار بر شما فرود آید و خدا شما را در نبرد نابود سازد و ذلت و خوارى را بر شما فرود آورد.
محمد با یاران اندک و فرمانده وفادارش کنانه بن بشر، ایستادند و جنگ مردانه کردند و چون قواى کمکى با تعللى که اهل کوفه نمودند به موقع نرسید، در جنگ شکست خورد و یارانش از دور او پراکنده شدند و او تنها در میان خرابه اى در شدت جراحت و تشنگى به دام افتاد و اسیر شد.

از محمد چه باقى ماند؟ جز نیروى ایمان و عزمى که او را چون نیزه مستقیم و چون کوه سربلند و چون پرتو نور کاملا هشیار و بیدار نگهدارد، برایش ‍ نمانده بود، در طول راه تا فسطاط و در سوز گرما و شنهاى تفته در برابر آنان سر فرود نیاورد و اظهار عجز نکرد. حتى چشم به پایین نیانداخت تا به پاهایش بنگرد و با یک کلمه یا حتى اشاره اى در برابر جلادانش ذلت نشان نداد. همچنان بر بلنداى ایمان و استقامت خود و ولایت مولایش ایستاده بود و بر ضعف و خستگى و دردها چیره مى شد.

پس از یک راهپیمایى طولانى و گذراندن وى از شهر و جمعیت تماشاکننده اى که توهینش مى کردند، هیچ احساس گرسنگى نمى کرد، چرا که شکمش به پشت او چسبیده بود و جایى براى خوراکى نداشت و اشتهایى نیز براى خوردن نمانده بود. لیکن بدنى که خستگى آن را ضعیف کرده ، گرماى فشرده آبش را گرفته است ، همچون شاخه اى پژمرده ، به رطوبتهاى درون خود لب مى زد و خود را مرطوب مى کرد.
همچنان که زبانش به کام او چسبیده بود، به اطرافیانش رو کرده با صدایى پر ابهت گفت :
به من آب بدهید.
صدایش در فریاد همهمه گم شد، دوباره گفت :
یک قطره آب
درندگى وحشیانه ابن حدیج ، فرماندهى که سپاهش را به یارى عمر بن عاص آورده و او را پیروز گردانده بود، آنچنان وجود آن خبیث را فرا گرفت که چون اژدها خروشید و گفت : خدا مرا سیراب نکند اگر تو را قطره آبى بنوشانم ... به خدا سوگند! اى پسر ابوبکر من تو را تشنه مى کشم تا خدا تو را از حمیم و غسلین (آبهایى که به دوزخیان چشانده مى شود) بنوشاند. محمد در آن حال ، همچنان استوار و مقاوم ماند و پاسخ کوبنده به او داد:
اى زاده یهودى بافنده ! این به خواست تو و آنان که گفتى نیست . آنها به دست خداست که دوستانش را سیراب مى کند و دشمنانش را تشنه مى دارد. تو و همگان تو و هر کس تو را دوست مى دارد و تو دوستش ‍ مى دارى دشمنان خدایند. به خدا اگر شمشیر به دستم بود، نمى گذاشتم مرا به این حال برسانید.
معاویه بن حدیج گفت : مى دانى با تو چه خواهم کرد؟ تو را درون این الاغ مرده مى نهم و آتش مى زنم محمد گفت :
اگر با من چنین کنى ، دیر زمانى است که با اولیاى خدا چنین کردید ...
امیدوارم خدا تو و رهبرت معاویه بن ابى سفیان و این را (اشاره به عمر بن عاص ) به آتش شعله ور بسوزاند که هرگاه فرو کشد خدایش فروزنده سازد.

معاویه بن حدیج از شدت ناراحتى ، برجست و با شمشیر سر از تن محمد جدا ساخت و بعد پیکر او را درون شکم الاغ مرده گذاشت و به آتش ‍ کشید!! و سر او را به شام نزد معاویه فرستاد و این اولین سرى بود از یک مسلمان که در بازار شام به گردش درآمد.
پس از شهادت محمد، عبدالرحمن فزارى ، که نیروى اطلاعاتى على علیه السلام در شام بود، به نزد حضرت آمد، و خبر شهادت محمد را گزارش داد و گفت : اى امیرالمومنین ، من سرور و شادى مانند سرور و شادى که در هنگام پخش خبر شهادت محمد بن ابى بکر در شام اتفاق افتاد، ندیدم . حضرت على علیه السلام در پاسخ فرمود:
آرى ، اندوه ما بر شهادت محمد بن ابى بکر به اندازه شادى آنها بر کشتن اوست . نه ، بلکه اندوه ما چندین برابر شادى آنهاست

و بنابر نقل مسعودى ، حضرت ، وقى از شادى معاویه و یارانش بر شهادت محمد آگاه شد فرمود:
ناشکیبایى ما بر وى به اندازه شادى آنهاست ، بیتابى من بر کشته اى - از هنگام این جنگها - به اندازه بى تابیم بر او نیست . او فرزند همسر من (اسماء دختر عمیس ) بود و من وى را فرزند خود مى شمردم ، او با من به نیکى رفتار مى کرد و فرزند برادرم (عبدالله بن جعفر) محسوب مى شد، براى این است که ما اندوهگین هستیم و او را به حساب خدا مى گذاریم
محمد بصیرت و صبر را در حضور حضرت آموخت و تا آخر عمر از این دو گوهر گرانبها یعنى بیدارى و پایدارى حفاظت نمود و شهادت را در آغوش ‍ فشرد.


محمد به آنجا رسید که مولایش على علیه السلام پس از شهادت وى ، در توصیفش فرمود:
به خدا سوگند تا آنجا که مى دانم محمد از آنها بود که به انتظار مرگ بودند و براى روز جزا عمل مى کرد و با هر شکل و چهره نابکار، دشمنى داشت و سیما و روش مومن را دوست مى داشت
چه پایان خوشى براى محمد بود که در دامان ولایت رشد و پرورش یافت و در دفاع از ولایت چنین محکم ایستاد و ذره اى منحرف نشد و پاداش ‍ پایدارى خود را از بدترین دشمن خدا دریافت کرد. گوارایش باد رضوان الهى و غضب خدا بر دشمنان ولایت .
حضرت على علیه السلام آنچنان در غم شهادت جانکاه محمد، اندوهگین شد که پس از مذمت مردم کوفه در تعلل آنها به کمک رسانى به محمد، غم و اندوه خود را در نامه اى به ابن عباس کارگزار خود در بصره نوشت :
مصر به دست دشمن افتاد و محمد بن ابى بکر شهید شد، در نزد خداوند عزوجل ، او را به حساب آوردیم . او فرزندى خیرخواه و خیراندیش بود.

کارگزارى کوشا و شمشیرى برنده و ستونى جلوگیرنده بود. من به مردم امر کردم و در آغاز به آنها پیشنهاد کردم و فرمان دادم که پیش از واقعه به یارى وى برخیزند (مردم کوفه ). آنان را در نهان و آشکار و در رفت و برگشت به حمایت از او دعوت کردم ؛ برخى با کراهت و بى اعتنایى آمدند و گروهى به دروغ عذر خواستند و جمعى نیز نشستند و دست از یارى ما کشیدند. از خداوند مى خواهم از شر آنان به من گشایش و گریز گاهى عنایت کند و بزودى مرا از آنها راحت کند. به خدا سوگند اگر نبود که بر شهادت در هنگام برخورد با دشمنم دل بسته ام و خود را براى مرگ آماده کرده ام ؛ دوست داشتم که حتى یک روز با اینها نباشم .

مردمى که دعوت امام خود را لبیک نگویند اسیر هواها و هوسهاى جور و ستمکار شوند چنان که مردم عراق شدند. محمد بن ابى بکر در تمام عمر با امام خود بود و لحظه اى از او جدا نشد و مکر مکاران و عواطف و احساسات نسبى در او کارگر نیافتاد. چنین باد عاقبت کار ما، انشاءالله .

برگرفته از  کتاب :لحظات تاریخ ساز خواص- انتشارات قدر ولایت

 

منبع