مالک اشتر نخعی
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: شخصیتهای صدر اسلام

هنوز صداى او از دل تاریخ شنیده مى شود، چهارده قرن گذر ایام نتوانسته است او را در کام خود فرو برد.
گویى اینک در نخیله سوار بر اسب در تدارک سپاه و جهاز جنگى به شتاب در حرکت است تا گمراهان را درهم شکند.
بازوان ستبرش در گودى سپر فرو رفته ، با چشمان نافذش راه پر پیچ و خم صفین را نظاره مى کند و دشمن را زیر نظر دارد.


 

او شیر عراق و پهلوان ایمان و شجاعت و بصیرت ، پرچم دار على ابن ابیطالب ، مالک اشتر فرزند رشید بنى مذحج است . اگر بخواهیم او را بشناسیم باید به سراغ مولا و مرادش برویم که این چنین او را معرفى مى کند: ... در روزهاى خوفناک نمى خوابد و در اوقات بیم و هراس از دشمنان روى بر نمى تابد، بر بدکاران از آتش سوزان سختتر است ؛ او مالک فرزند حارث برادرى از قبیله مذحج است


این وصف را آن زمان که مصر در آتش فتنه مى سوخت و امام مصر را بر خود و عراق مقدم داشت و پرچمدارش را به آن وادى فرستاد در نامه اى خطاب به مردم آن سامان نوشته است .
در جاى دیگر، امیر و مقتدایش اینچنین او را وصف مى کند:
مالک بن حارث اشتر را ... زره و سپر خویش قرار دهید. چه این که او کسى است که احتمال نمى دهم سستى به خرج دهد و لغزش پیدا کند، و نیز از این بیمناک نیستم که کندى نماید آنجا که سرعت لازم است و با سرعت به خرج دهد در جایى که آرامش لازم است .


باز هم اگر بخواهیم وصفش را بیشتر بدانیم امام و رهبرش او را چنین توصیف مى کند:
او شمشیرى است از شمشیرهاى خدا که نه تیزیش به کندى مى گراید و نه ضربتش بى اثر مى گردد.
اگر او فرمان بسیج داد حرکت کنید و اگر دستور توقف داد توقف نمایید.
که ، او هیچ اقدام ، هجوم یا عقب نشینى و پیشروى جز به فرمان من نمى کند. من شما را بر خودم مقدم داشتم که او را به فرمانداریتان فرستادم . او نسبت به شما ناصح و خیرخواه است و نسبت به دشمنانتان سختگیر
و اگر باز هم بخواهیم قدر و منزلت مالک اشتر را نزد امامش بدانیم به نامه 53 نهج البلاغه یعنى همان عهدنامه معروف مالک اشتر نظر باید انداخت .


مالک اشتر بخاطر مخالفت با سیره و روش عثمان در استفاده از بیت المال و فرمانداران غیر صالحى که مى گماشت و نحوه رفتار او در برابر اعتراض ‍ مومنان ، توسط عثمان تبعید شد و تا کشته شدن او در تبعید بسر برد.
زمانى که ، ابوذر، آن صحابى بزرگ رسول خدا، زبان به اعتراض گشود و معاویه با بخشش دینارهاى فراوان نتوانست او را از تکلیف امر به معروف و نهى از منکر باز دارد و دین او را بخرد، به دستور عثمان به مدینه اعزامش ‍ نمود. در مدینه عثمان نیز از اعتراضهاى ابوذر دلتنگ شد و او را به ربذه تبعید نمود. ابوذر در حال احتضار بود و همسرش نگران تنهایى خود و عدم توانایى بر غسل و دفن اباذر، که این حدیث را آن صحابى بزرگ برایش ‍ خواند و گفت : نگران و ناراحت نباش زیرا از رسول خدا شنیدم که فرمود:
یکى از شما در بیابانى بى آب و علف از دنیا مى رود و گروهى از مومنان در هنگام مرگ در بالین او حاضر خواهند شد.
همسرش کنار جاده رفت و کاروانى را که از آنجا رد مى شد، مطلع ساخت . کاروانیان بر بالین ابوذر رفتند و بعد از آنى از دنیا رفت او را کفن نموده و بعد از نماز بر او، دفنش کردند. مالک اشتر و حجره عدى ، جزو این کاروان بودند (42) و به عنوان مومنانى که پیامبر ایمان آنها را تایید کرده شناخته شدند.

آرى مالک حق را مى شناخت و نسبت به باطل همواره اعتراض داشت و زبان و شمشیرش در راه ابقاى حق و امحاى باطل تا لحظه شهادت از حرکت باز نیاستاد و درست هم تشخیص مى داد و درست هم عمل مى کرد، آنچنان که ایمانش به تایید پیامبر گرامى اسلام رسید.
شمشیر مالک همچون تدبیر او و زبانش در خدمت مدار حق و ولایت ، على علیه السلام بود. آنچنان که وقتى معاویه در نامه اش به على علیه السلام او را تهدید به لشکرى مى کند که نه ابتدایش پیداست و نه انتهایش . حضرت پاسخ مى دهد، با من یک تن هست که آنها از روى زمین برخواهد چید چنانچه خروس دانه ها را مى رباید. معاویه پاسخ نامه را که خواند به اطرافیانش گفت : على راست مى گوید او مالک اشتر است .


آن زمان که ابوموسى اشعرى والى کوفه بود و حضرت على علیه السلام به او نوشت تا مردم کوفه را به جهاد علیه اصحاب جمل فراخواند و نیروى آنان را به ذى قار، اردوگاه لشکریان على علیه السلام ، بیاورد. ابوموسى از اینکار سرباز زد و چندین بار نامه ها و پیکهاى حضرت را دست خالى بازگرداند. او مردم کوفه را با خواندن حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله دعوت به نشستن در خانه ها مى کرد و جنگ حضرت را با اصحاب جمل فتنه مى نامید.


مالک اشتر، هر پیکى که از کوفه مى رسید و خبر از گستاخى و نافرمانى ابوموسى مى آورد، خشمگین تر مى شد، عاقبت از حضرت على علیه السلام خواست تا او را مامور اصلاح امور کوفه گرداند. حضرت با درخواست مالک موافقت فرمود و مالک وارد شهر شد و وقتى جو مسموم شهر کوفه را دید، تدبیرى اندیشید و به نواحى مختلف شهر رفت و با مردم دیدار و آنان را متوجه ماموریت خود و حقیقت دعوت امیرمومنان و دورویى و فرصت طلبى ابوموسى کرد و مردم به او پیوستند و بدین گونه سپاه مختصرى تدارک دید و در حالى که گروهى از مردم در مسجد شهر تجمع کرده و ابوموسى با آنان سخن مى گفت ، به سوى کاخ فرماندارى رفت و آنجا را تسخیر نمود، نگهبانان خبر را به مسجد بردند و او مضطرب از منبر پایین آمد و دوان دوان خود را به کاخ رساند و با بهت و حیرت جمعیتى را دید که از نفاق او به خشم آمده اند. مالک اشتر با دیدن او، چون شیرى غرید و فریاد زد:
بیرون برو، خدا جانت را بیرون بیاورد! به خدا قسم از منافقان هستى !
و در عین حال ، وقتى ابوموسى امان خواست ، امانش داد و مردم را از تعرض به او بازداشت . با این تدبیر کوفه در اختیار امام قرار گرفت و جمعیت زیادى همراه با مالک به ذى قار رفت و به اردوى امام پیوست تا امام را در جنگ با اصحاب جمل یارى کنند. هم فتنه ابوموسى دفع شد و هم سپاه امام تقویت گردید و روحیه لشکر نیز با شنیدن اخبار کوفه دو چندان شد.

 

 

مالک از آنان بود که فتنه هاى صدر اسلام نتوانست او را از مسیر حق جدا کند. یکى از این فتنه ها، جنگ جمل بود. عایشه ، به عنوان ام المومنین همراه با طلحه و زبیر، اصحاب برجسته رسول خدا با بهانه خونخواهى عثمان سپاه عظیمى از فریب خوردگان را تدارک دیدند و بصره را با پیمان شکنى اشغال کردند و اینک رو در روى سپاه امیرمومنان ایستاده اند.
مالک قبل از شروع غائله ، آن هنگام که خبر به او رسید که عایشه دست اندر کار فتنه جمل است و آهنگ بصره را دارد تا بر علیه حکومت عدل على علیه السلام قیام کند، طى نامه اى که به مکه فرستاد عایشه را از این کار نهى کرد و به او نوشت :
اما بعد؛ تو همسر رسول خدا صلى الله علیه و آله هستى و به تو فرمان داده است که در خانه بمانى . اگر چنین کردى چه بهتر و اگر در خانه خود، توقف نکرده و به پا خاستى ، من با تو جنگ مى کنم ، تا تو را به خانه ات و جایگاهى که باعث خوشنودى خدایت گردد بازگردانم .

عایشه این نصیحت را نیز چون نصیحت سایر خیرخواهان نپذیرفت .
مالک در میدان جنگ نیز رشادت ها نمود و یکى از ستونهایى بود که فتنه جمل را شکست و آنان را در سودایى که داشتند ناکام گذاشت . پس از اتمام جنگ و شکست اصحاب جمل ، به همراه عماریاسر در بصره دیدارى داشتند با عایشه ، عایشه از عمار در مورد همراهش پرسید و عمار او را معرفى نمود. چون عایشه ، اشتر را شناخت از او درباره علت رفتارش و زدن عبدالله بن زبیر پرسید . پاسخ مالک نشان مى دهد که اعتقادى وى به حق و مدار آن ، حضرت على علیه السلام تا چه اندازه ریشه دار و عمیق و اصولى است .

اگر این نبود که با رسول خدا خویشاوندى داشت او را مى کشتم و مسلمانان را از شر او راحت مى کردم .
عایشه گفت : مگر نشنیدى که پیامبر فرموده : مسلمان ، مسلمان را نمى کشد مگر کسى را که کافر شود یا زناى محصنه کند، یا نفس محترمى را به قتل برساند؟
مالک گفت :
اى ام المومنین ! به خاطر یکى از این سه تا، با او جنگ کردیم
و چه زیبا سخن گفت چرا که اصحاب جمل هم عنوان باغى را داشتند که پس از بیعت با على علیه السلام ، عهد خود شکسته و در برابر او قیام کرده بودند و هم در هجوم ناجوانمردانه شبانه به بصره ، جمعى از مردم بى گناه را به قتل رسانده بودند و خون آن نفوس محترم را به ناحق ریخته بودند.
بصیرت و بینش مالک اشتر در میدان جهاد نیز در اشعارش متجلى است .
در سخت ترین روز جنگ صفین یعنى یوم الهریر، آنجا که در جوشش خون و گرماگر سفیر تیر و نیزه ، سوار بر اسب سرخ و سیاه پشت سر امام خود بر شامیان مى تاخت چنین مى سرود:
حمد و سپاس خدایى را شایسته است که پسرعم پیامبرش را در میان ما قرار داد. او قدیمیترین مهاجر و نخستین مسلمانان است . شمشیرى است از شمشیرهاى خدا که بر دشمن فرو مى بارد. بنگرید، هرگاه آتش گاه جنگ پر لهیب و پر شراره شود و غبار، آوردگاه نبرد را در خود فرو کشد و نیزه ها درهم شکند و یلان رزم جو اسبان تیزتک جولان دهند و صداى شیهه اسبان و فریاد رزم آوران همه جا را پر سازد به دنبال من آیید و دستورم را اطاعت کنید


آنگاه که شیاطین براى افروختن آتش شبهه و تردید در سپاه على علیه السلام ، قرآنها بر سر نیزه کردند و فریاد برآوردند که ما برادریم !! قرآن بین ما حکم باشد و تردید در بى بصیرتان سپاه امام آنچنان تاثیر گذاشت که على علیه السلام را تهدید کردند که اگر مالک را از چند قدمى خیمه ى معاویه و فتح کامل نبرد و دفع شر فتنه شام برنگرداند او را خواهند کشت یا تحویل دشمن خواهند داد. اشتر با پیغام حضرت ، باز مى گردد و خطاب به اغفال شدگان نهیب مى زند:
سست عنصران خوار، آیا وقتى که دشمن شما را قاهر و غالب مى بیند دعوت به حکمیت قرآن مى کند؟ سوگند به خدا که آنها اوامر الهى و سنت پیامبر را فرو نهاده اند پس نباید به این دعوت پاسخ دهید، مرا اندکى مهلت دهید تا پیروز شویم ... سوگند به خدا که شما فریب خوردید (دشمن ) شما را به ترک پیکار خواند پس پذیرفتید. اى روسیاهان گمان مى کردیم که نماز و نیایش شما به خاطر ترک دنیا و شوق به دیدار خداوند است ؛ اینک روشن است که گریز شما به خاطر هراسیدن از مرگ است . ننگتان باد اى شبه مهتران . پس از این عزتمند نخواهید شد. گم شوید و دور گردید همانسان که ستمکاران دور شدند
.
آرى مالک اشتر ایمان و بصیرت و شجاعت را درهم آمیخت و آن سه را تا زنده بود چون سپرى در برابر ضلالت و گمراهى به همراه داشت و در سایه این زره ، دوست را از دشمن و مکر و حیله هاى خائنانه را این چنین تمییز مى دهد. آنگاه که در روز جمل جوان مغرور و منحرف قریش - محمد بن طلحه - را با نیزه زده بود، چنین سرود:
من به جانب او نیزه زدم و او بر روى دستها و دهان خود افتاد من او را تنها به این جهت زدم که جزو پیروان على نبود. آرى هر کس که از حق پیروى نکند پشیمان گردد.

آرى از نظر مالک هر کس از پیروان على نباشد گمراه است و باید پوزه او را به خاک مالید.
مالک اشتر شمشیرى بود از شمشیرهاى خدا که على علیه السلام به وسیله او غرور گمراهان را درهم مى شکست .
اى مالک ، تو جزو افرادى هستى که براى اقامه دین از او کمک مى جویم تا تکبر و غرور گناهکاران را درهم شکنم و مرزهاى خطرناک را مسدود نمایم .

مالک در همه ى رخدادهاى سخت و رویکردهاى دنیا و کیسه هاى زر معاویه و پیشنهادهاى آنچنانى که به سوى یاران امام علیه السلام و خواص ‍ طرفدار حق سرازیر شده بود و ایمان از کف بسیارى از آنان ربوده بود، ایمان خود را سخت محافظت کرد. دنیا را با تمام فریبش شناخت و طرد کرد و حق را با همه عظمت و زیباییش دریافت و بر آن پایدار ماند.
حضور و استقامت مالک و صلابت او در مواجهه با باطل در لحظه هاى تاریخ ساز امت اسلام ، چندان کارساز و سرنوشت ساز و بزرگ است که دشمن مکار، شیطان بزرگ ، معاویه چنان از او در خوف است که وقتى شنید، مالک به عنوان استاندار بسوى مصر در حرکت است ، به شدت در هراس شد و پایه هاى تخت فرعونیش را متزلزل دید. از یک سو به جاسوس ‍ خود جایستار پیغام داد که اگر موفق شود مالک را از سر راه بردارد براى تمام عمر از خراج معاف خواهد بود و از طرف دیگر مردم شام را جمع کرد و با اعلام این خبر گفت : بیایید همگى دعا کنیم تا مالک به مصر نرسد! که رسیدن او به مصر کار ما را و شما را تمام خواهد کرد.


جایستار در مسیر حرکت مالک ، با عسل مسموم از او پذیرایى کرد و ایمان خود را با معاف شدن از خراج مبادله نمود. شهادت مالک ، معاویه و شام را غرق در شادى ساخت در حالى که على علیه السلام و مومنان در اندوهى بزرگ فرو رفتند. مالک به فرمان امام على علیه السلام به سوى مصر مى رفت تا فتنه بزرگى که در شرف رخدادن بود خاموش کند، چرا که بعد از جنگ صفین و جریان حکمیت ، آرام آرام زمزمه هاى مخالفت با محمد بن ابى بکر استاندار امام در مصر برخاسته و مخالفین امام که از سوى شام حمایت بیدریغ مى شد، جرات اظهار مخالفت یافته بودند. امام براى مهار آشوب و رفع تشنج ، تنها مالک را کار آمد این عرصه مى شناخت و تدبیر و شناخت و شمشیر وى را چاره ساز حفظ مصر که بسیار مهم است مى دانست .

آن هنگام که خبر شهادت مالک به معاویه رسید بسیار خرسند شد. مردم را حمع کرد و به آنان گفت :
على دو دست داشت ، یکى را در صفین قطع کردم (مقصود عماریاسر بود) و دیگرى امروز قطع شد. شهادت مالک در سال سى و هشتم هجرى بود.
امام ، اندوهگین از دست دادن یار باوفایى چون مالک ، فرمود:
خداوند مالک را رحمت کند، او براى من چنان بود که من براى رسول خدا بود.
مالک اشتر، آن که در شناخت حق و باطل کوشا بود و در قیام و جهاد تا شهادت لحظه اى آرام و قرار نداشت ؛ این چنین پس از شهادت از سوى امام و مولایش توصیف مى شود:
خداوند مالک را جزاى خیر دهد، اگر کوه بود از پایه هاى بزرگ آن به شمار مى رفت و اگر سنگ بود سنگى سخت و استوار بود. آگاه باشید به خدا سوگند که مرگ تو (اى مالک ) عالمى را ویران مى کند. بر مردى مانند مالک باید گریه کنندگان گریه کنند.
امام بر مرگ پرچمدار باوفایش بسیار گریست و چون در این باره مورد پرسش همراهانش قرار گرفت فرمود:
به خدا قس شهادت او مردم مغرب (شام ) را عزیز و مردم مشرق (عراق ) را ذلیل کرد.
آنگاه فرمود ... هل موجود کمالک آیا کسى مانند مالک وجود دارد؟
و ما اینک نیز در مقابل این پرسش مولایمان على علیه السلام قرار داریم . راستى آیا کسى چون مالک وجود دارد؟
راستى مى توان چون مالک بود؟ آیا راه مالک پیمودنى است ؟ آیا چون مالک مى توان تا آخر فقط بر اساس ایمان و بصیرت و شجاعت و پایدارى در میدان حق بر علیه باطل ایستاد؟
آیا چون مالک مى توان در شبهاى حادثه خواب به چشم راه نداد و براى دشمنان حق از آتش گدازنده تر بود؟
آیا چون مالک مى توان یاور مظلوم و دشمن ظالم بود؟ آیا چون مالک مى توان پیرو امام و رهبر بود؟
آیا چون مالک مى توان دوست و دشمن را از یکدیگر تشخیص داد؟
آیا مى توان چون مالک زیست و چون مالک مرد و چون مالک رضایت امام خود را به دست آورد؟
آرى مى توان چون مالک بود؛ مشروط بر آن که آن سه ویژگى مالک اشتر یعنى ایمان و بصیرت و پایدارى را تا آخر همراه داشت .
در سایه ایمان و تقواست که راه هدایت را در کوران غبار فتنه ها مى توان جست با بصیرت و آگاهى است که مى توان از برخوردهاى کج اندیشانه و گمراه کننده در امان ماند. و با صبر و شجاعت است که در برابر آزمایش و ابتلاء و سختى هاى حق گویى و حق پویى ، مقاومت و ایستادگى ممکن خواهد شد.
آرى تنها در سایه این صفات است که دنیا و چرب و شیرینى آن خواص و نخبگان برگزیده اى چون مالک بن حارث - اشتر - را در کام خود نمى بلعد. و آنها را همچون ستارگان فروزنده اى در وراى زمانها و مکانها، الگو و راهنماى انسانها قرار مى دهد.
او فرزندى خیرحواه و شمشیرى برنده و ستونى استوار بود

 

 برگرفته از  کتاب :لحظات تاریخ ساز خواص- انتشارات قدر ولایت

 

منبع